X
تبلیغات
...Cinema... - یادداشتی کوتاه بر طبیعت بی جان

...Cinema...

یادداشتی کوتاه بر طبیعت بی جان

اگر فیلم طبیعت بی جان رو در شرایط فعلی و بدون توجه به مختصات زمانی و مکانی فیلم,  ببینیم با فیلمی خوب و زیبا روبرو خواهیم شد ولی اگر این فیلم رو با توجه به  شرایط زمانی و مکانی خودش ببینیم با یک شاهکار روبه رو خواهیم شد. طبیعت بی جان در زمانی ساخته شده که ایران اوج سینمای فیلمفارسی بود. شاید تعداد کسانیکه نوع نگاهشون به سینما نه به عنوان سرگرمی و کالای تجاری بلکه به عنوان هنر بوده از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رفت. و این حرف خیلی بیراه نیست که بگوییم شهید ثالث, نیما یوشیج سینمای ایران و پدر موج نوی سینمای ایران است.


بحث رو با نام فیلم اغاز می کنم: طبیعت بی جان. واقعا چه چیز باعث بی جان شدن طبیعت میشود؟ ایا فقط نابودی باعث بی جان شدن طبیعت می شود؟ ما در اولین پلان شاهد طبیعت هستیم , دو درخت در کنار راه اهن و طبیعتی در دور دست , این صحنه دچار نابودی نیست ولی دچار بی جانیست. درست همانند شخصیت های فیلم. شخصیت های فیلم کار دارند خوراک دارند و حتی تفنن  (چایی و سیگار) هم دارند. ولی چرا دچار بی جانی هستند؟ و چه چیز باعث نشاط و جان در زندگیشان میشود؟ من فکر میکنم جواب این سوال در شغل پیرمرد نهفته است. پیرمرد راهبانی ثابت در کنار قطارهای گذرنده است. به نظر من سکون باعث بی جانی این طبیعت شده است و حرکت چیزی گمشده در زندگی شخصیت هاست. شخصیت ها در روزمرگی و کهنگی غرق شده اند. زمان برای انها مفهومی دراز و طویلی ندارد. زمان انها در دایره ای می چرخد. در فیلم این تکرار در ساعت رومیزی پیرمرد نشان داده شده است. ساعتی که در ان فقط چرخش دایره وار عقربه ها واعلام حرکت قطارها مهم است. مهم نیست عقربه ها چند بار میچرخند. پیرمرد روزی چند بار در ساعات مشخصی به سر خط رفته و راه را می بندد. به نظر من  حرکت باعث تعالی می شود. و اهمیت این موضوع زمانی مشخص می شود که  قرآن کریم می فرماید : " قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادا ثم تتفکروا" قیام کردن و حرکت شرط اول تعالی وسلوک است و ابتدا باید حرکت باشد و بعد تفکر. " از معيت كي كنم من فهم راز، جز كه بعد سفرهاي دراز" (مولانا)

اما شخصیت های فیلم شهید ثالث رو میشه از دیدگاهی دیگر نیز بررسی کرد. انسان هایی که با شرایط و فضای مدرنیته رو به رو شده اند. این انسانها یا باید این شرایط جدید را بپذیرند و خود را تطبیق دهند و یا نابود خواهند شد. به نظر من در فیلم شاهد نپذیرفتن شرایط و ناامیدی از اینده هستیم. انجا که پیرمرد در جای جای این فیلم کم دیالوگ این جمله را میگوید: " می ترسم اخرش این خطو اب ببره." برای پیرمرد شرایط و قوانین این زندگی  جدید قابل درک نیست. وقتی به او میگویند که بازنشسته شدی میگوید: "یعنی چی؟ " و نکته جالب تر نوع نگاه به شرایط جدید است از نگاه کسی که به پیرمرد خبر بازنشستگی را میدهد بازنشستگی یعنی " برو تا اخر عمر بگرد دیگه" و از نگاه پیرمرد بازنشستگی یعنی "از کار بیکار شدم" یا اگر بخواهیم به صورت کلی تر به این تفاوت دیدگاه بپردازیم در مورد مدرنیته است جایی که در تقابل مامور جدید و پیرمرد شاهد این دیالوگ هستیم: پیرمرد: " من میرم بیرون خطو اب نبره." مامور جدید: "اب چیکار داره به خط. " مامور جدید اصلا مدرنیته رو با شریط انسانی و فطری ناسازگار نمیدونه.

در پایان این مطلب در مورد سکانس پایانی صحبت میکنم. جایی که پیرمرد در اینه به چهره ی سالخورده ی خودش نگاه میکند. ما هر چقدر که تلاش کنیم شرایط رو در زمان حال نگه داریم موفق نخواهیم شد چون جهان اطراف ما و جهان داخلی خودمان در پویایی و حرکت است واین حرکت رو اینه ای خاک خورده هم به خوبی نشان میدهد. پیرمرد سی و سه سال در یک چرخه زندگی میکرد و قصد داشت تا اخر عمر در این تناوب بماند ولی اینه به او نشان داد که در این سی و سه سال هم پیرمرد حرکت داشته است. و از ان جا که جهان در حرکت است با قدرت و فشاری که از بیرون به این تناوب وارد میکند این تناوب رو به پایان میرسونه و پیرمرد رو مجبور به همراهی با خودش میکنه. ولی ایا این همراهی به مقصد و غایتی خوب خواهد رسید؟ پیرمرد که اینطور فکر نمیکند: " آخرش خطو آب میبره "

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فلانی  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر